گفتگو با دوست


خدایا خداوندا!
دستان محتاج ونیاز آلودمان را که به سوی تو رو به آسمان ها بلند کرده ایم،شانه های لرزان،قلبهای شکسته مان را ایمان دارم با تمام وجود که می بینی، میدانی که خانه آرزوها و عشق هایمان نو بنیاد و مثل خودمان جوان است. نهال است تازه و شاداب و آبی کمک کن تا نهال کوچک احساس ما خم نشود ،نامحرمی بر آن یادگاری ننویسد و نخراشد ساقه ترد سبزمان را ،باغبان فراموش نکند سیرابمان کند ،آفت گناه مثل ملخ ریشه مان را نسوزاند .


خدایا خداوندا................

کمک کن درخت شویم تنومند ،استوار، پابرجا
دوستت داریم به اندازه ی همه چیز
به اندازه خدا.

خدایا...

«مناجات شهید مصطفی چمران»


همیشه می خواستم که شمع باشم ،بسوزم نور بدهم و نمونه از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم.می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم.می خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز بسوی کسی دراز نکنم . می خواستم فریاد شوق زمین و آسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم.می خواستم میزان حق و باطل باشم ودروغگویان و مصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم.می خواستم آنچنان نمونه ای دربرار مردم بوجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند،طریق مستقیم روشن و صریح ومعلوم باشدو هرکسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیردو راه فرار برای کسی نماند...


خدایا...

تورا شکر می کنم که دریا را آفریدی،کوهها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم وتا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکا ن خارج شوم  وفشار زندگی را ناچیز نمایم.


خدایا...

توراشکر می کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزئی از از پرستش ذاتت بدانم.


خدایا...
تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم .تومرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم . تو مرا آه کردی که از سینه بینوایان و درد مندان به آسمان صعود کنم .تو مرا فریادکردی که کلمه حق را هرچه رساتر برابر جباران اعلام نمایم. تومرا دردریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و هرمان و تنهایی سوزاندی.
خدایا...
تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی ،تو ناپایداری روزگار رانشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی ،ارزش شهادت را آموختی.

 

 ساحت سرخ اجابت


دوش یاران خبر سوختنش آوردند
صبح خاکستر خونین تنش آوردند
یا رب!این کشته ی خونین کدامین عرصه است؟
که زبازار تجردکفنش آوردند
این گلی بود که از خلوت خوشبوی بهار
بهرپرپر شدن اندرچمنش آوردند
ساحت سرخ اجابت ز شفاخانه ی وصل
مرهم تازه ی داغ کهنش آوردند
آنکه چون سرو سهی بدرقه شد با گل اشک
اینک ازمعرکه چون نسترنش آوردند

توروزی بازمی گردی


تو روزی باز میگردی
پشیمان باز میگردی!
هزاران گفتنی دردل،به سویم باز میگردی
زمانی که ترا چون ساغری خالی و بشکسته به کنجی افکندم آنگه
به سویم باز میگردی
تو شوق دیدنم داری و لیکن شرم نگذاردبه چشمانم بدوزی چشمهایت را
بدان سردی که روزی رفتی از پیشم، نگاهت می کنم اما نمی خواهم ترا چون پیش
دلت خواهد شکست آن سان که بشکستی دل مارا
محال است اینکه قلبم را دوباره زآن خود سازی
ندارم کینه ای از تو و لیکن آنچنان آزرده دل هستم
که حتی گر خدا گوید،نمی خواهم ترا ،دیگر نمیخواهم ترا ای دوست
تو آنروزی که میرفتی ندانستی غم مارا، نفهمیدی غرور مردی مارا
 و تو با رفتنت در هم شکستی آن غروری را که کوهی بود
ندانستی که با افتادگان نتوان درافتادن، ندانستی خداروزی بگیرد دست هر افتاده ی بی آشیانی را
ندانستی که آه عاشقان روزی اثر دارد
گمان کردی فلک همواره میگردد به کام تو؟
گمان کردی خدا نادیده میگرد چه ها با حال ماکردی؟
دلم میخواست درس عبرتی باشی برای هرکه می تازد به ملک ما سیه بختان
دلم میخواست بعداز تو کسی قلبی نیازارد
به من گویی غرور و قلب من بشکن ،سرم بشکن، دلم بشکن
ولیکن عهدمان؛هرگز!
در آن روزی که میرفتی به تو گفتم که این چرخ و فلک بر کس نمی پاید!
نمی دانم شنیدی یا که نشنیدی ولیکن غرورت سد راهت شد.
توراگفتم مشو مغروربا افتادگان گردنکشی بس کن
ولی نشنیده بگذشتی،کنون سردر گریبانی،

(کسی حالت نمی داند)
به درد ما گرفتاری وکس دردت نمی داند
چه قصری ساختم از عشق در خواب و خیالاتم                که تنها سوگلش بودی
کنون راضی به این هستی که در ویرانه ای هم پیش ما باشی
به من گویی که در زیر قدمهایت مرا جاده ولیکن من نمیخواهم ترا ای بی مروت یار
باور کن
که روزی باز می گردی و خواهی دید دنیا مالکی دارد؛خداوندی که میبیند چه آوردی به روز من
توروزی باز می گردی
پشیمان باز می گردی یقین دارم تو روزی باز می گردی...

نیایش
آفریدگارا آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خان ومان را چه کند
دیوانه کسی هردو جهانش بخشی
دیوانه تر هردو جهان را چه کند


بخشنده کریمی،بخشنده مهربانی
نبودم هستیم بخشیدی،هست شدم و روزیم دادی ناتوان بودم توانم عطا کردی،تو کرم و جود را دردل کریمان و بخشندگان به ودیعت نهادی.
 به حبیبت محمدبه کلیمت موسی به خلیلت ابراهیم به روحت عیسی به ولیت علی سوگندت می دهم که در شدائد روزگار یاریم کنی.
در وسوسه های ابلیس چراغ ایمان در دلم برافروزی.
در رسوایی قیامت آبرویم را حفظ کنی.
از شعله های دوزخ نجاتم دهی.
تهی دست و روسیاه و شرمگین در آستانت ایستاده و در پیشگاهت به خاک افتاده ایم چه میشود که دستی از لطف و احسان بر سرما بکشی و مارا بنوازی و ببخشایی و
عزت دنیا و آخرتمان ببخشی.


یا الرحم الراحمین

X